سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

489

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

( 1 ) مجوسى با شنيدن اين سخن ، گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و اين كه محمد رسول خداست و اعضاى خانواده و كسانش را طلبيد و به ايشان گفت : من بر ضلالت بودم و اكنون به راه حق بازگشته‌ام و شما هم اسلام بياوريد كه هر كس مسلمان شود ، آنچه در دست دارد مال اوست و هر كه خوددارى كند بايد آنچه از مال من در اختيار دارد از وى بازستانند . مىگويد : آن قوم و خانوادهء آن مجوسى با شنيدن اين سخنان اسلام آوردند ، وى كه دخترى داشت كه در ازدواج نوهء پسرىاش بود ! ( 2 ) سپس رو به من كرد و از من پرسيد : آيا مىدانى آن دعا و درخواست چه بوده است ؟ گفتم : نه ، و من هم اكنون مىخواستم از تو بپرسم ! گفت : وقتى كه دخترم را شوهر دادم ، ضيافتى به راه انداختم و مردم را به آن دعوت كردم و مردم هم دعوت مرا پذيرفتند و در كنار منزل ما گروهى از سادات نيازمند بودند كه چيزى نداشتند به غلامانم دستور دادم كه براى من بوريايى ميان منزل بگسترند ، مىگويد : شنيدم دختر بچه‌اى به مادرش مىگفت : مادر ! اين مجوسى با بوى غذايش ما را رنج مىدهد ! مىگويد : از اين رو غذاى زيادى و مقدارى پوشاك و پول براى همه‌شان فرستادم ، همين كه آنها را ديدند ، همان دختر بچه به ديگران گفت : به خدا قسم اين غذا را نمىخوريم تا براى او دعا نكنيم و دستها را به سمت بالا بلند كردند و گفتند : خداوند تو ( مجوسى ) را با جدّ ما رسول خدا ( ص ) محشور گرداند ! و بعضى آمين گفتند ، اين است آن دعايى كه مستجاب شده است . ( 3 ) حكايت ديگر جدم ابو الفرج به اسناد خود تا ابن خصيب نقل كرده ، مىگويد : من ، نويسندهء بانو مادر متوكل بودم و در آن ميان كه من در ديوان بودم ناگاه خدمتگزار خردسالى از نزد وى بيرون آمد كه همراهش كيسه‌اى بود با هزار دينار ، و رو به من كرد و گفت : بانو مىگويد : اينها را بين مستحقّان تقسيم كن كه از مال خالص من است و اسامى كسانى را كه اينها را تقسيم مىكنى براى من بنويس تا از اين راه اگر پولى به دستم آمد ، صرف آنها كنم ، مىگويد : رفتم و يارانم را جمع كردم و از افراد مستحق پرسيدم و آنها يكى يكى را نام بردند و سيصد دينار را بين آنها تقسيم كردم و بقيهء پولها تا نصف شب در دستم مانده بود ! ناگهان كسى در خانه را زد ، گفتم :